شاد میگویم

شادمانم

شاد میگویم

شادمانم

شادمان باش

۶ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

وبلاگ جدیدم

www.chibegamakhe.blog.ir

ما هم اسباب کشی کردیم

  • شا دان
  • ۰
  • ۰

بعله. بالاخره شروع کردم به زندگی اون مدلی که میخوام. الان دقیقا پنجاه دقیقه میگذره.فقط غذا درست کردم تو این مدت اما فرقش با قبل این بود که قراره دیگه از رب صنعتی استفاده نکنم. خب رب گوجه ی سنتی که ندارم.واسه همین رفتم گوجه خریدم. بله. غذا قیمه با گوجه است بجای رب گوجه. قبلنا قیمه هام خیلی خوشمزه میشد. الانم باید بشه. چون با انرژی درستش کردم. 

الانم میخوام برم اون معجون خوشمزه ای که با همسرجان درست کردیم رو یکم بخورم و شروع کنم به کار کردن روی مقاله ام.

واسه اینکه دهن همگی آب بیفته باید بگم که اون معجون شامل آب انار، آلبالو خشکه، آلوبخارا، زرشگ،و دو مدل لواشک خونگیه. به به. 

  • شا دان
  • ۰
  • ۰

برو حال می کن.

تغییر سخته. یه عااالمه تغییر دلم میخواد. حرکت و جدا شدن از اینی که هستی سخته. اما باید انجامش بدی تا بشی اونی که باید باشی. 

یکبار برای همیشه بلند شو. و ادامه بده. بساز زندگیتو. و به لحظه هات فرصت حسرت رو نده. رنگ عشق بزن به همه ی زندگیت. و عاشق باش.

دیشب رفتم تو اتاق. به همسرم گفتم منم بیام که تندتند مرتبش کنیم تموم شه. گفت نه. من دارم با تمیز کردن اتاق حال میکنم. میدونم که باخیلی چیزای کوچیک و بزرگ حال میکنه. یادم افتاد که تو مهمونی، داداشم که  بخشی از غذا رو درست کرده بود با چه لذتی تعریف میکرد از اشپزیش و معلوم بود کلی با غذا درست کردن حال کرده. یاد خودم افتادم که  وقتایی که مهمون دارم چه با استرس کار میکنم. به این فکر کردم که باید با لحظه هام حال کنم واقعا. 

من بلند میشم. و زندگیمو میسازم. و با لحظه لحظه ی ساختنش حال میکنم.

  • شا دان
  • ۰
  • ۰

Unknown

کاملا فکر نکرده دارم مینویسم. در شرایطی که همسرم روزی چندبار ازم میپرسه از زندگیت راضی هستی یا نه. و من واقعا نیستم. از خودم نیستم. زندگیم دچار رکود شده و من دنبال تغییرم ولی انگار واقعا نیستم. دیشب ساعت حدود سه از مهمونی برگشتیم. خوابیدیم و ساعت ۱۱ با تلفن مامان از خواب بیدار شدیم. و از اون موقع تا الان که ۸ شبه چیکار کردیم؟ هیچ. قدری به شکم مبارک رسیدیم و قدری به سر ووضع خانه و دیگر هیچ. البته سریالمون رو هم دیدیم. بعععله. این زندگی قشنگه. ما عاشقیم. اما من پیشرفت میخوام. بهش گفتم کمکم کن. گفتم من راضی نمیشم اینجوری. هدفای بزرگ دارم و باید بدرخشم. باید بدرخشیم.به همه ی حرفام گوش کرد. گفت بیا اروم اروم تغییر بدیمقرارشد از امشب اولین تغییرمون زود خوابیدن باشه. تا بتونیم صبحا زود بیدارشیم و از زمانمون استفاده کنیم. البته تغییر قبلیمون این بود که شروع کردیم به دیدن سریال زبان اصلی. من این تغییر دوم رو به فال نیک میگیرم. و قراره ایشالا دو هفته ی دیگه یه تغییر دیگه اضافه کنیم به تغییراتمون. البتهاین تغییر مشترکه. من واسه خودم خیلی برنامه ها دارم. بهتون خبر میدم

  • شا دان
  • ۰
  • ۰

یکی از دوستان پسری است متاهل و در شرف جدایی. 

روزی از یکی از دختران مشترکی که میشناسیم شنیدم که فلانی مرا دوست دارد و میخواهد از همسرش جدا شود و بعد از من خواستگاری کند. البته من حالم از او به هم میخورد. 

مدتی بعد از همان دختر شنیدم که فلانی عوض شده و بابت رفتارهای قبلی اش از من عذرخواهی کرده و من میدانم که جدا میشود و مرا دوست دارد و به خواستگاری من می اید هر چند جواب من مثبت نیست چون خبر دارم که قبلا به همسرش خیانت هم کرده. 

مدتی دیگر یکی دیگر از دخترانی که میشناختیم و همیشه گفته بود که یک عشق ناکام را تجربه کرده، لو داد که همین آقا پسر معشوق اوست. و گفت که باهم دوست بوده اند و پس از یک دعوا ناگهان از روی لحبازی با کس دیگری ازدواج کرده . این دختر خانم بعد از سالها هنوز به او فکر میکند و اشک میریزد و گاهی نخهایی به هم میدهند. و این دختر تا همین چند وقت پیش منتظر بود که آقا جداشود از همسرش و برود ایشان رابگیرد.

و اما امروز، با دختر دیگری حرف زدم که در دوران عقد به سر میبرد. ناگهان از آن پسر حرف زد و من فهمیدم بله. قصه شبیه این چیده شده. هر دو جدا شویم و با هم باشیم. البته نه به این صراحت و وقاحت. اما 

نکته ی دردناک قصه این است که هر سه دختر فکر میکنند گزینه ی اول هستند بعد از جدایی پسر. البته دختر اخر که متاهل است کمتر از بقیه زود باور است. 

به هر حال، من فقط دلم میخواهد دستم به این پسر برسد و سرش را بکوبم به دیوار و بگویم احمق حان، لااقل دست از سر آنها که من میشناسمشان بردار. چون هر کدام از من مشاوره میخواهند و من باید راز دیگران را هم حفظ کنم. پس فقط یک جماه میگوین. فلانی مرد زندگی نیست.

  • شا دان
  • ۰
  • ۰

بنظر شما حلقه ی گمشده ی روابط عاطفی چیه؟ اون چیه که باید باشه تا رابطه پایدار باشه و خیلی جاها نیس. من فکر میکنم روراستی.واقعا چرا ما ادمها به همسرمون، دوست دختر یا دوست پسرمون رو راست نیستیم؟

البته میدونم این حکم من مثال نقض زیاد داره ولی متاسفانه تعداد مویدهاش بیشتره. امروز یکی از دوستان اومده بود پیشم. خونه ی ما بود که ناگهان همسرش زنگ زد. و من اینو شنیدم: سلام عزیزم. خوبی؟ مرسی. آره من خونه ام...

بعد ظاهرا شنیده بود که همسر محترم کارش زود تموم میشه و داره میاد خونه. ادامه ی مکالمه: عزیزم من الان حاضر شدم با فلانی برم بیرون.

و...

موارد زیاده و فقط واسه من سوال اینجاس که چرا راست نگیم؟ بعد انتظار داریم رابطه هامون لیلی و مجنونی هم باشه؟

  • شا دان