شاد میگویم

شادمانم

شاد میگویم

شادمانم

شادمان باش

۸ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

روی دیوار و سقف...

بعله. رفتم کلاس سنگنوردی. از اونی که تصور میکردم جالبتر و هیجان انگیزتر شروع شد. نکته ی جالبش اینه که از همون اول ازت توقعات گنده گنده دارن.تعجبآخه یکی نیس بگه من جلسه ی اولم. تازه چند ساله جز راه رفتن تا دم در خونه کاری نکردم. همه ی بدنم درد مزکنه. ولی انصافا غالی و لذت بخشه. من انتظار داشتم مث غار نوردی از همون اول با طناب و هارنس کارکنیم. ولی اصن اینجوری نیس. خودتی و خودت. یه کفش میپوشی. دستتو میگیری به گیره ها و از دیوار میری بالا. حرفه ای ترها که رو سقف بودن همش. چه حالی میکنن واقعا. منم دلم میخواد. 

  • شا دان
  • ۰
  • ۰

مهر رو دوس دارم. البته وقتی خبری از دانشگاه نیس آدم حس و خالش فرق میکنه. امسال هم از اون سالهاییه که قرارنیس دانشگاه برم. دیروز که رفته بودم تو فروش لوازم التحریر کمک کنم دیدم واااااای. چقد دلم لوازم التحریرای خوشکل و هیجان انگیز میخواد. اما خب الکی بخرم که چی. من که دانشجو نیستم الان. بیخیال لوازم التحریر شدم. اما میخوام زندگیمو از رخوت دربیارم. ایشالا فردا میرم سنگنوردی. غیر از اون چندتا کلاس پیداکردم که بینشون میخوام یکیو انتخاب کنم. یکیش خواص سیالات هیدروکربوریه. یکیش زبان فرانسه. و اون یکی هم زبان ترکی استانبولی. البته به طراحی سایت و شبکه هم احتمالا فکر میکنم. از بین اینا یکیو انتخاب میکنم و کنار سنگنوردی ادامه میدم. خودم فک میکنم با خواص سیالات هیدروکربوری بیشتر حال میکنم. حالا ببینیم چی میشه. 

بعععله. من فعال زندگی میکنم از این پس.

راستی، گفته بودم مادرشوهرم منو خیلی دوست داره؟ دمش گرم واقعا.حالا حسش نیس توضیح بدم. ولی بنده خدا خیلی هوامو داره

  • شا دان
  • ۰
  • ۰

دیروز یه باشگاه رفتم واسه ثبت نام. از قبل میدونستم که مربیش قهرمان کشور بوده. جوون بود و خوشکل و ازهمه مهمتر فوق العاااااااده خوش برخورد. یعنی انقد جذبش شدم که حد نداشت. زود زود زود باید برم ثبت نام کنم. آخ جوووووووووووووووووووووون. ورزش

  • شا دان
  • ۰
  • ۰

اثر نیروی انتظار

اثرنیروی انتظار میگه تو هرچیزیو که انتظارشو داری به زندگیت جذب میکنی. خب پس بهتره منتظر چیزای باحال باشم. سلامتی. پول. کار خوب و موقعیت مناسب برای دکترا. البته اینا تو ذهنم انقد کلی نیستنا. واسه همشون نقشه میکشم. خبرموفقیتامو میام اینجا میذارملبخند

  • شا دان
  • ۰
  • ۰

خواب عصر

من کلا خواب عصر رو دوس ندارم. معمولا یه جوری از خواب بیدارمیشم. ولی خب امروز وسط کتاب خوندن بدجوری خوابم گرفت. انقدرکه دیگه چشامو به زور بازنگه میداشتم. خوابیدم و الان که بعداز حدود یک ساعت و نیم بیدار شدم، یه جور حس عجیب غریبی دارم. شبیه اکثر مواقعی مه عصرها میخوابم...

  • شا دان
  • ۰
  • ۰

و این منم

و این منم، 

زنی که باید برخیزد....‌

  • شا دان
  • ۰
  • ۰

هرچی بیشترمیگذره بیشتربه این نتیجه کیرسم که باید برم سرکار. مثلا نشستم تو خونه به این بهونه که کلی پیشرفت کنم. کلی مطالعه. وکلی اقدام برای ادامه تحصیل و راه اندازی کسب و کارو....

ولی الان که ساعت یازده و هفده دقیقه است همچنان کاری نکردم. یکم خونه رو مرتب کردم. یکم خرید کردم و بعد هم اشپزی. تنها فرقی که با مامان بزرگم دارم اینه که اون موقع انجام کاراش تلویزیون روشن میکنه من پیمزلر فرانسه. البته تنها فرق نیس. ایشون تو سن ۷۰  سالگی میتونه از درخت بالابره و من...

بعله. ایشون بیسواده و من فوق لیسانس

ای بابا

  • شا دان
  • ۰
  • ۰

بعععله. من بارها و بارها و بارها تو زندگیم شروع کردم و تموم نکردم. ولی دوباره شروع میکنم. دلم میخواد این بار با انرژی برم جلو. دلم میخواد زندگی کنم. دلم میخواد لذت ببرم و زندگی رویاییمو خلق کنم. توان اینو تو خودم میبینم. فقط باید بجای دست دست کردن بلند شم. باید از همین امروز از همین الان لحظه هامو بچشم و مستشون بشم و تو هرلحظه کاری بکنم که بنظرم بهترینه. راستی چقدر کار هیجان انگیز میشه کرد. تکلیف  سفرم که معلوم بشه میخوام برم دنبال یه ورزش هیجان انگیز. حدس زدنش با شما. البته این شوخی بود چون من واقعا واسه دل خودم اینجا مینویسم و میدونم که افراد زیادی نمیخوننش. اما خب. یه دفترخاطرات باحال شده وایم. از سالها پیش. از اون موقع که هنوز دانشجو بودم. از درس و عشق و زبان و....

وحالامن اینجام. تو ی خونه نشستم. روی صندلی. پام روی میز تحریر. و گوشی در دست. و میخوام ژستمو عوض کنم تا آیندمو عوض کنم. خب اولین کار. یه چای دارچین واسه خودم درست میکنم که خالم خوب شه. با کشمش یا خرما. تا اولین رژیم لاغری کل عمرم به هم نخوره.

امروز سه شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۴. ساعت ۱۴

 

  • شا دان